داستان «آرزوی روی کاغذ»

نور خورشید از پنجره‌ی کلاس به داخل می‌تابید و سایه‌های لرزانی روی میزهای چوبی می‌انداخت. سهیل در ردیف اول، درست زیر پنجره، نشسته بود. کتاب جلویش باز بود. ماهان را زیر نظر داشت. ماهان روی صندلی، آرام نشسته بود.
سکوت کلاس تنها با صدای خش‌خش قلم‌ها شکسته می‌شد. ماهان با تمرکز، نوک قلم را روی کاغذ می‌کشید. سهیل دید که ماهان نوشت: «آرزوت چیه؟» و کاغذ را به سمت سهیل هُل داد.
سهیل از فکر کردن به سوال، هیجان‌زده شد. سعی کرد با دقت بنویسد: «دوست دارم توی مسابقه انتخابی فوتبال استان تهران قبول شم!»
زیر نوشته‌اش اضافه کرد: «آرزوی تو چیه؟»
ماهان کاغذ را از او گرفت. به ذره‌های معلق در نور خورشید خیره شد و نوشت: «دوست دارم بقیه شخصیتم رو ببینند، نه شرایط جسمیم رو!»
کلمات ماهان مثل سرمایی ناگهانی، تن سهیل را لرزاند. سرش را پایین انداخت. به موزائیک‌های کف کلاس خیره شد. مثل اولین روزی که ماهان را دیده بود.
اولین روز مدرسه بود. هوا سنگین و گرم بود. سهیل با چهره‌ای سرخ و نفس‌هایی تند، از در وارد شد. تمام صندلی‌های ردیف آخر که همیشه آن‌جا می‌نشست، پر شده بودند. مجبور شد جلوی کلاس، درست کنار ماهان بنشیند. سهیل جوری خود را جمع کرده بود که انگار می‌خواهد در صندلی‌اش محو شود.
اما ماهان برخلاف انتظارش، با لبخند به او نگاه کرد و گفت: «سلام!»
سهیل فقط توانست با سَر تکان دادنِ کوتاه، جوابش را بدهد. بعد نگاهش قفل شده بود روی صندلی چرخ‌دار او و بعد هم نگاهش را دوخته بود به موزائیک‌های کف کلاس. وقتی معلم مسئله‌ی ریاضی را روی تخته نوشت، سهیل به اعداد خیره شد، اما آن‌ها برایش نامفهوم بودند. می‌خواست دستش را بالا ببرد، اما تصویرِ نگاه‌های کنجکاوِ بقیه در ذهنش می‌چرخید. به خاطر ترس از اینکه بقیه فکر کنند خنگ است یا شاگرد تنبل است، سکوت کرد. سرش را کلافه پایین برد.
صدای زنگ، بلند شد. توی ذهن سهیل گذشت: «آخیش بالاخره زنگ ریاضی تمام شد!» می‌خواست بلند شود که صدای آرام ماهان دوباره نشاندش: «می‌خوای اون مسئله رو برات توضیح بدم؟»
سهیل سرش را بالا آورد. در چشم‌های ماهان، اثری از تمسخر نبود؛ فقط یک نگاهِ مهربان و منتظر. سهیل با صدایی که سعی می‌کرد هیجانش را مخفی کند، پرسید: «واقعاً می‌تونی؟ راستی… اسمت چیه؟»
ماهان خندید و دستش را دراز کرد: «ماهان هستم.»
صدای زنگ تفریح بلند شد. سهیل به خودش آمد. به کاغذِ مقابلش نگاه کرد و بعد به صندلی ماهان. حالا مدت‌ها بود که انگار صندلی ماهان را نمی‌دید‌. مهربانی‌ها و شوخی‌های ماهان را مرور کرد. توی دلش گفت: «ماهان خیلی تلاش کرد تا خودش رو به من نشون بده! باید یه کاری کنم بقیه هم بتونن خود ماهان رو ببینن!»
وسط زنگ خوش‌نویسی، یک ضربه‌ی آرام روی شانه‌ی سهیل، نشست. برگشت. رضا، پسرِ پشت‌سری، با چشم‌هایی که از کنجکاوی برق می‌زد، نیم‌خیز شده بود. رضا با صدای خیلی آرام پرسید: «اصغری، راستش رو بگو… ریاضی رو چطوری زدی؟ من می‌دونم اهل تقلب نیستی!»
سهیل نگاهش به سمت به ماهان رفت. سر ماهان پایین بود. داشت کلمه «معلم» را روی کاغذ می‌نوشت.
سهیل لبخند زد. به رضا چشمک زد و با صدایی که فقط خودش و رضا می‌شنیدند، گفت: «معلم خصوصی گرفتم!»
چشم‌های رضا گرد شد. با التماس گفت: «تو رو خدا! به منم معرفی کن! من که دیگه هیچی نمی‌فهمم، اگه همین‌طوری ادامه بدم بابام منو از خونه پرت می‌کنه بیرون!»
سهیل خنده‌اش را خورد. در دلش گفت: «باید یه جوری باشه که بقیه هم ببیننش.»
بعد از کلاس، سراغ ماهان رفت. توی گوش ماهان گفت: «می‌تونی ساعت ورزش، یه جلسه رفع اشکال برای همه بذاری؟»
ماهان لحظه‌ای مکث کرد. چشم‌هایش پر از سوال شد. پرسید: «می‌خوای چیکار کنی؟» سهیل چشم‌هایش را محکم روی هم فشار داد و گفت: «کاریت نباشه فقط بگو می‌تونی یا نه؟» ماهان با تردید جواب مثبت داد.
ساعت ورزش، حیاط مدرسه پر از جیغ و فریاد بود. سهیل با هیجان جلوی آقای کریمی، معلم ورزش، ایستاد. «آقا اجازه! ما زنگ آخر امتحان ریاضی داریم، می‌شه این نیم ساعت که مونده رو بریم کلاس و چندتا مسئله رو با هم چک کنیم؟ ماهان خیلی خوب ریاضی بلده، می‌تونه کمکمون کنه.»
وقتی حرفِ ماهان را وسط کشید، چند نفر از بچه‌ها که همیشه با نگاه‌های کنایه‌آمیز به صندلیِ ماهان نگاه می‌کردند، پوزخندی زدند. یکی از آن‌ها با صدای بلند گفت: «چی؟ معلم ریاضی؟ ماهان؟ مگه ویلچر هم درس می‌ده؟»
خنده‌های ریز و پچ‌پچ‌های بچه‌ها مثل مورچه‌های سیاه دور ماهان چرخید. سهیل حس کرد خون در صورتش به جوش آمده است. دلش می‌خواست سرشان داد بزند. اگر دعوا می‌کرد همه‌چیز خراب می‌شد. دست‌هایش را مشت کرد. نفسش را با صدا بیرون داد. به سمت آقای کریمی برگشت و منتظر جوابش شد‌.
کم‌کم، بچه‌ها دو دسته شدند. آن‌هایی که دنبالِ فرصتی برای فرار از درس بودند، با خنده‌های ریز جمع کردند و رفتند سمتِ دروازه‌ی وسط حیاط. اما بقیه، با تردید و کنجکاوی دور ماهان جمع شدند و با اجازه آقای کریمی به کلاس رفتند.
ماهان صندلی‌اش را به سمت تخته‌ سیاه کلاس برد و شروع کرد: «ببینید، این مسئله رو اگه این‌طوری ساده کنیم، همه‌چی مثل آب خوردن می‌شه…»
سهیل ایستاده بود و تماشا می‌کرد. او می‌دید که چطور نگاه‌هایِ شکاکِ بچه‌ها، ذره‌ذره تبدیل به نگاه‌هایِ متعجب و خوشحال می‌شود. همه به دست‌های ماهان خیره بودند که با تسلط، اعداد را روی تخته می‌نوشت.
زنگ آخر رسید. کلاس ساکت بود و به جز صدای کشیده شدن خودکار صدایی شنیده نمی‌شد. سهیل به سوال پنجم که رسید ناخودآگاه لبخند زد. دقیقا همان سوالی بود که ماهان توضیح داده بود. سریع جواب را نوشت. سوال آخر را که دید جا خورد‌. مسئله سختی بود. نمی‌توانست جواب را پیدا کند. یاد روش ماهان افتاد و حلش کرد.
هفته بعد، آقای معلم برگه‌های ریاضی تصحیح شده را روی میز گذاشت. چند برگه را زیر و رو کرد. نگاهش را از روی برگه‌ها برداشت و گفت: «عجیبه که اکثرا سؤال ۵ رو درست نوشتید! البته سؤال ۸ رو هم همین‌طور! انتظار نداشتم بیشتر از ۳ نفر اون سؤال رو جواب بدن! اگر سر کلاس خودم نبود… فکر می‌کردم تقلبی…» کلاس پر از همهمه شد. سهیل فکر کرد: «چرا اینطوری شد! داره خراب می‌شه که!» ایستاد و گفت: «آقا اجازه! کار ماهانه! خیلی خوب توضیح می‌ده!» رضا هم بلند شد و آرام گفت: «آره آقا واقعاً معجزه‌ کرد!»
آقای معلم به ماهان نگاه کرد و گفت: «پس می‌تونم روی تو به عنوان کمک معلم حساب کنم؟» ماهان از خجالت سرخ شد و لبخند زد. سهیل به ماهان نگاه کرد. با خودش گفت: «ماهان فکر کنم آرزوت برآورده شد.»
 
نویسنده: سیده فائزه جعفری