داستان «خواب ناقلا»

اسم من سینا است. قبلاً وقتی هوا تاریک می‌شد و شب از راه می‌رسید، من دلم می‌گرفت، چون دوست نداشتم بخوابم. یک شب ساعت یازده با بلند شدن صدای آژیر ماشین پلیسم، صدای مامان هم بلند شد. مامان ‌پرسید: «سینا، هنوز نخوابیده‌ای؟» داشتم با خودم می‌گفتم: «واقعاً خواب به چه دردی می‌خورد؟ فقط کارهای آدم را عقب می‌اندازد. اگر بیدار باشیم می‌توانیم بیشتر بازی کنیم و بیشتر کار انجام بدهیم.» که دست مامان را روی شانه‌ام حس کردم. مامان گفت: «سینا جان، با خودت حرف می‌زنی؟!»

جواب دادم: «مامان، چرا باید بخوابم؟» مامان با مهربانی گفت: «سلام خواب عزیز، از تو ممنون هستیم که هر وقت به تو نیاز داریم سراغ ما می‌آیی و هر وقت که حسابی خستگی و بی‌حالی را از بدن‌مان دور کردی می‌روی و ما سرحال و خوشحال می‌رویم سراغ کار و بار و زندگی‌مان. راستی سینا! می‌دانی خواب چه کمک بزرگی به سلامتی ما آدم‌ها می‌کند؟» گفتم: «نه. مثلا اگر نخوابیم چه اتفاقی می‌افتد؟»

مامان گفت: «نکند فکر می‌کنی اگر همین‌طور به کارهای‌مان ادامه بدهیم بدون این‌که غذا بخوریم و استراحت کنیم وقت اضافه بیشتری به دست می‌آوریم؟» گفتم: «به نظر من خواب زیاد مهم نیست. معلوم است که اگر نخوابیم، وقت‌مان کمتر گرفته می‌شود.» مامان گفت: «نه این‌طور نیست. هر نیازی باید به روش خودش برطرف شود. اگر دو روز نخوابی و غذا نخوری و فقط بازی کنی و هر کاری که فکر می‌کنی با خوابیدن عقب می‌افتد انجام بدهی، خودت متوجه تأثیرش می‌شوی.» گفتم: «واقعا می‌توانم نخوابم؟ ولی گرسنگی چه؟ نه مامان، غذاهای خوشمزه سرحالم می‌کند و گرنه بی‌حال و خواب­‌آلود می‌شوم!»

مامان گفت: «اگر بخواهی امشب می‌توانی این تجربه را امتحان کنی.» من با خوشحالی گفتم: «چقدر خوب، من هم ماشینم را تعمیر می‌کنم. چون پیچ‌هایش شل شده.» دو ساعت از بیدار ماندنم گذشته بود. من به زور چشمانم را باز نگه داشته بودم. رفتم سراغ مامان، خوابش برده بود. آرام تکانش دادم و گفتم: «مامان، مامان، چند ساعت دیگر می‌توانم بیدار بمانم؟ چشم‌هایم می‌سوزد. کمی آب بزنم به صورتم؟ یا به نظرت چه خوراکی‌ای بخورم تا سرحالم کند؟» مامان بیدار شد و گفت: «الان فقط خواب سر حال‌مان می‌کند.»

توی آشپزخانه رفتم. به خودم گفتم: «بهتر است چیزی که دوست دارم بخورم تا بتوانم بیشتر بیدار بمانم.» پشت میز نشستم و شروع به خوردن کردم. با صدای مامان چشمم را باز کردم. مامان چادر نمازش را جلوتر کشید و گفت: «سینا… سینا جان، دهانت چی شده؟» سرم را بلند کردم. کاسه‌ی مربای شاتوت به صورت و موهایم چسبیده بود. مامان با لبخند گفت: «توی کاسه خوابیدی؟» کاسه را به کمک مامان روی میز گذاشتم. صورتم را مالیدم و گفتم: «اصلا تصمیم نداشتم بخوابم. نمی‌دانم کِی خوابم برد.» مامان گفت: «بلند شو و صورتت را بشور. خواب خودش می‌داند چه موقع به داد خستگی بدن ما برسد.» خندیدم و گفتم: «دیشب چند ساعت که گذشت، حسابی خوابم می‌آمد. داشتم سعی می‌کردم نخوابم. بالاخره این خواب ناقلا کار خودش را کرد.»

نویسنده: مرجان شكوری