داستان «جلسه‌ مهم»

زنگ تفریح خورد. جعفر، اکبر و محمد بدو بدو توی حیاط رفتند. جعفر نفس‌زنان گفت: «چرا می‌دویم؟ الان زنگ را زدند.» اکبر کنار دیوار ایستاد. دستش را روی زانویش گذاشت. نفس نفس زد. گفت: «راست… می‌گوید. مگر… سگِ… مش غلام‌حسین… دنبال‌مان کرده؟» محمد خندید و همان‌جا نشست. گفت: «به من چه؟ شما دویدید من هم دویدم.» جعفر نشست. ظرف خوراکی‌اش را وسط گذاشت. گفت: «شما چه آوردید؟ من از خوراکی خودم نمی‌خورم. به مادرم می‌گویم این‌ها را نگذار. ولی می‌گوید برای زخم دستت خوب است.» اکبر ظرف خوراکی‌اش را وسط گذاشت. درِ ظرفِ جعفر را باز کرد. زبانش را دور دهانش چرخاند. گفت: «او…م. آخ جان. من خیلی هویج دوست دارم. مادربزرگم می‌گفت خیلی ویتامین دارد. برای چشم هم خیلی مفید است. تو که عینکی هستی؛ بهتر است بیشتر هویج بخوری. مادرم می‌گفت هویج برای چشم خیلی خوب است.» جعفر شانه‌هایش را بالا انداخت. گفت: «نمی‌دانم. پس شاید برای همین بود که همیشه هویج به من می‌داد.»
محمد ظرف خوراکی‌اش را باز کرد. به جعفر نگاه کرد. گفت: «بیا از گردوهای من بخور. من شبیه گردو شدم از بس گردو خوردم.» اکبر خندید. گفت: «این هم از ضررهای داشتن باغِ گردو است.» جعفر گفت: «به نظرم به همین دلیل است که تو خسته نمی‌شوی. آقا جانم می‌گفت: گردو انرژی بدن را زیاد می‌کند.» اکبر دستش را زیر چانه‌اش کشید. گفت: «راست گفتی‌ها، همیشه اول اکبر می‌دود؛ بعد ما دنبالش می‌دویم.» سه تایی خندیدند. آقای حیدری بالای سر آنها ایستاد. دستش را پشتش گرفت. گفت: «ده دقیقه بیشتر وقت ندارید. اگر جلسه‌ تغذیه‌‌شناسی‌تان تمام شده، زودتر بخورید.» بچه‌ها با هم گفتند: «چشم آقا!»

نویسنده: سمیه خالقی