به نام خدا
در یک روز بهاری، پوریا و آروین و شروین در حال برگشتن از مدرسه بودند و از بازیهایشان در زنگ ورزش با هم حرف میزدند. دختربچهای که چهرهاش نگران به نظر میرسید، با کیسه کتابهایش، به آرامی از کنار آنها گذشت. همان موقع پسر ده، دوازده سالهای، از انتهای کوچه با سرعت خودش را به دختربچه رساند و در حالی که کولهپشتیاش را به او میداد گفت: «خواهری بیا کوله را بگیر و زود کتابهایت را بگذار تویش. امروز زنگ مدرسهمان کمی دیر خورد و نتوانستم به موقع آن را برایت بیاورم… حالا عجله کن برو تا به مدرسهات برسی!»
پسر این را گفت و از خواهرش خداحافظی کرد و رفت. دختربچه کتابهایش را از کیسه بیرون آورد و توی کولهپشتی گذاشت و با سرعت به راهش ادامه داد. پوریا و دوستانش با دیدن این صحنه متعجب به هم نگاه کردند. پوریا گفت: «من آن پسر را شناختم، تازه به محلهمان آمدهاند. گاهی با پدرش میآید مسجد.»
شروین گفت: «من که باور نمیکنم! یعنی هر دوی آنها از یک کولهپشتی استفاده میکنند؟!»
آروین گفت: «شاید پدر و مادرشان آنقدر پول ندارند که بتوانند برای هر کدام از آنها یک کولهپشتی جداگانه بخرند.» پوریا با قیافه غمگین گفت: «ای کاش میتوانستیم برای آنها کاری بکنیم.» شروین پرسید: «مثلا چه کاری؟» پوریا گفت: «خودم هم نمیدانم. وضعیت این خواهر و برادر حسابی ناراحتم کرده است.»
آروین با خنده گفت: «اینکه غصه خوردن ندارد؛ شاید اگر سه نفری پولهایمان را روی هم بگذاریم، بتوانیم برای آنها یک کولهپشتی بخریم.»
پوریا با خوشحالی گفت: «آفرین آروین که مخت مثل ساعت کار میکند. بیایید پولهایمان را جمع بزنیم، ببینیم به اندازه خرید یک کوله میشود یا نه.» آروین و شروین ناامیدانه به دوستشان نگاه کردند. پوریا در حالی که هیجانزده شده بود، ادامه داد: «چند وقت است پول تو جیبیام را جمع کردهام برای بازی امروز توپ بخرم. اصلا بیاییم فوتبال بعد ظهر را تعطیل کنیم و همین حالا برویم خانه و تا یک ربع دیگر با پساندازهایمان برگردیم همین جا.»
آروین و شروین میدانستند پوریا همیشه توانایی پسانداز کردن پولهایش را به خوبی دارد. آن دو از پیشنهادش حسابی خوشحال شدند؛ چون مطمئن بودند، جمع پولهای خودشان، نصف خرید یک کولهپشتی هم نمیشود. شروین در پاساژ، با صاحب یکی از فروشگاههای کیف که دوست پدرش بود آشنایی داشت. او به دوستانش گفت: «من یک مغازه میشناسم که قیمت کولههایش خیلی خوب است. اگر موافق هستید به آنجا برویم.»
بچهها موافقت کردند و کولهپشتی مناسبی را از همان فروشگاه با مقداری لوازمالتحریر خریدند و از صاحب آنجا خواستند هدیهها را برایشان کادوپیچ کند. حالا بچهها پس از خرید کوله، با یک مشکل روبهرو شده بودند که فکرش را نکرده بودند. آنها نمیدانستند چطور هدیهشان را به دوست جدیدشان بدهند که غرورش شکسته نشود. آروین که همیشه استعداد ایدهپردازیاش زبانزد دوستانش بود و همیشه با راهحلهای خوبی که پیشنهاد میکرد میتوانست مسائل پیش آمده را به راحتی حل و فصل کند، گفت: «خوب است کادوها را به امام جماعت بدهیم تا آن را به عنوان هدیهای که همیشه برای بچههای تازهوارد تهیه میکند، به او بدهد.»
پوریا و شروین از راهحل دوستشان خوشحال شدند و قرار گذاشتند شب توی مسجد همدیگر را ببینند.
بچهها قبل از اذان وارد مسجد شدند و پس از تعریف کردن ماجرا، هدیهها را به امام جماعت دادند. امام جماعت از اقدام خوب و خداپسندانه آنها خوشحال شد و تشکر کرد و گفت: «آفرین به شما که اخلاقتان مثل پیامبر خداست و به فکر افراد نیازمند محله خودتان هستید. شما هر کار خوبی که انجام میدهید به پیامبر(ص) و اهلبیتشان بیشتر شباهت پیدا میکنید. این گذشت و مهربانی که در جمع دوستانه شما وجود دارد، جزء صفات ارزشمندی است که باید قدرش را بدانید. این یعنی جمع شما در کارهای خیر و کمک به دیگران، یک جمع توانمند و با استعداد است.»
پوریا و دوستانش، بعد از تمام شدن نماز، دیدند آن پسر هم در صف نماز نشسته است. امام جماعت در حالی که به بچهها اشاره میکرد کادوها را به او داد و گفت: «این هدیه دوستان مسجدیت است به شما که تازه به این محل آمدهای.»
پسر بعد از باز کردن کادوها، چشمانش از خوشحالی درخشید. بچهها کف دستهایشان را به علامت موفقیت در کار خیر، محکم به هم کوبیدند و با دیدن این صحنه به یاد ماندنی احساس کردند به خدا و پیامبر(ص) نزدیکتر شدهاند.
نویسنده: فاطمه هاشمی دمنه

