بابای من هر روز از صبح
مشغول کار رُفت و روب است
اصلا ندارد استراحت
وقتی که میآید غروب است
از در، که میآید همیشه
در دستهایش قرص نانیست
در جیبهای خالی او
صد اسکناس مهربانیست
یک خانهی کوچک ولی دنج
ما در ته یک کوچه داریم
ما زیر سقف خانه شادیم
ما در کنار هم بهاریم
هرگز نمیگویم به مادر
بابا چرا یک رفتگر شد؟
از کلّ ماشینهای دنیا
پیکان چرا سهم پدر شد؟
اصلا نمیگویم چرا ما
یک خانهی بهتر نداریم؟
یا مثل خیلیهای دیگر
یک فرش زیباتر نداریم؟
هر چیز را امروز داریم
از لطف زحمتهای باباست
در دفتر مشقم نوشتم:
او بهترین بابای دنیاست.

