بعد از تمام شدن کارم در آشپزخانه، با مادر به اتاق میروم. مادرم میگویند: «خب، من در خدمتم حمیده خانم، بگو ببینم دیشب چرا آنقدر عصبانی شدی؟» میگویم: «مامان من اصلا موافق بعضی رفتارهای هستی نیستم. دیشب رفته بود سراغ وسایل آقاجان. مامانجان هم به جای این که دعوایش کنند، فقط لبخند میزنند.» مامان با تعجب نگاهم میکنند و میگویند: «یعنی تو از این که آنها هستی را دعوا نکردند عصبانی شدی؟» سریع میگویم: «نه! به خاطر این که بعدش هم رفته بود سراغ کیف من و وسایلم را بیرون ریخته بود. اگر مامانجان دعوایش میکردند دیگر سراغ وسایل من نمیآمد!» مامان لبخندی میزنند و میگویند: «پس اینطور، خب دخترم به نظر شما با یک بچه پنج ساله باید با داد و بیداد و دعوا صحبت کرد یا با محبت؟ کدام بهتر جواب میدهد؟»
میگویم: «خب معلوم است، باید دعوایش کرد تا بفهمد کارش اشتباه است.» مامان میگویند: «خب اگر نظرت این است، بیا اتفاق دیشب را با هم مرور کنیم. به نظرت اثر رفتار مامانجان روی هستی بهتر بود یا رفتار شما؟ یعنی از کدام نتیجه بهتری گرفتی؟» به فکر فرو میروم و بعد میگویم: «خب راستش، هستی وسایل آقاجان را پس داد و خرابشان هم نکرده بود، اما خودتان دیدید که دفترچه من را نمیداد و آخر هم آنقدر مچالهاش کرده بود که دیگر به دردم نمیخورد.» مامان لبخند میزنند و میگویند: «خب، حالا باز هم فکر میکنی دعوا کردن نتیجه بهتری دارد؟» با ناراحتی میگویم: «خب مامان، من نمیتوانم مثل مامانجان و آقاجان آنقدر صبور باشم.» همان موقع احمد در میزند و میگوید: «میشود داخل بیایم؟»
مامان میگویند: «الآن حرفمان تمام میشود و میآییم با هم میوه میخوریم. شما به بابا بگو، لطفاً هندوانه را قاچ کنند.» احمد زبانش را دور دهانش میچرخاند و میگوید: «آخ جان، هندوانه!» مامان همچنان لبخند بر لب میگویند: «خب، حالا به نظرت چطوری من و شما هم میتوانیم مثل مامانجان و آقاجان صبور باشیم؟ فکر نمیکنی رازی داشته باشد؟» من هم لبخندی میزنم و میگویم: «من هر وقت خانه آقاجان میروم یاد حرف معلمم میافتم. خانم ادیب میگویند هر کسی که اهل ذکر و نماز و دعا باشد، آرامشش بیشتر است و همه آدمها هم در کنارش احساس بهتری دارند. فکر میکنم رازش همین است، نه؟»
مامان میگویند: «من هم مثل تو فکر میکنم، به نظرم این همه آرامش و صبوری فقط با نزدیکتر شدن به خدا و خواندن نماز و دعا به دست میآید.» میگویم: «خب، درست است آنها همیشه نمازشان را اول وقت میخوانند، اما مامان من بعضی از آدمها را هم دیدهام که این کارها را میکنند، اما رفتارشان با بچهها اینجوری با صبر و حوصله نیست! مثل همان دفعه که رفتیم مسجد و خانمی محمود را دعوا کرد که چرا با مهرها بازی میکند.»
مامان میگویند: «درست است. البته باید این را هم بدانیم که ما هم باید حال افراد سن بالا را مراعات کنیم. اما خب انگار نماز ما آدمها گاهی بیخاصیت است و گاهی نماز واقعی میخوانیم و اثرش را در رفتار و اخلاق خودمان میبینیم. خود من هم تجربه کردهام؛ وقتی نمازم را با دقت و توجه نمیخوانم رفتارم تغییر میکند، به نظرت اینطور نیست؟» میگویم: «خب، خیلی سخت است، شاید خود نماز خواندن کار سختی نباشد، اما اینکه سعی کنیم روی اخلاق و رفتارمان اثر خوبی بگذارد سخت است. مامان یعنی چطور میتوانیم نماز واقعی بخوانیم که این اثرات را بگذارد؟»
مامان کمی فکر میکنند و میگویند: «به نظرم همانطور که نماز میخوانیم باید به معنی و مفهوم و هدف نماز خواندن هم توجه کنیم. باید خدایی را که برای او این کارها را انجام میدهیم بشناسیم و حواسمان باشد قرار است شبیه او صبور و مهربان بشویم.» لبخندی میزنم و میگویم: «درست است، اگر همیشه سعی کنیم حواسمان باشد برای چه خدای مهربان و بخشندهای داریم نماز میخوانیم، کمکم مثل او میشویم. امیدوارم من هم بتوانم مثل مامانجان و آقاجان صبور بشوم.» مادرم میگویند: «انشاالله، حالا برویم بیرون؟» مادرم را سفت بغل میکنم و میگویم: «ممنون مامان، من حرف زدن با شما را خیلی دوست دارم.» مامان سرم را میبوسند و میگویند: «من هم همینطور، عزیزم!» این بار محمود در میزند و میگوید: «مامان، حمیده، بیایید هندوانه بخوریم.»
نویسنده: فاطمه اختردانش
