چشمان نیلوفر به صفحه نمایشگر آسانسور بود و مدام میگفت: «زود باش، زود باش برو بالا!»
پدر سر نیلوفر را نوازش کرد و گفت: «دخترم مثل اینکه خیلی عجله داری؟! حتما خوشحالی از اینکه به خانه عمه میرویم و مادربزرگ را هم آنجا میبینی!»
نیلوفر با هیجان جواب داد: «بله بابا، دلم برای مادربزرگ مهربانم تنگ شده، اما دوست دارم زودتر برسم تا کیف جدیدم را به زینب نشان بدهم.»
نیلوفر زنگ در آپارتمان عمهاش را به صدا در آورد. زینب در را باز کرد و با خوشحالی صورت نیلوفر را بوسید… او از نیلوفر خواست برای بازی به اتاقش بروند. نیلوفر کیفش را به زینب نشان داد و گفت: «کیفم را ،ببین چقدر قشنگ است! تازه زیپش هم یک آویز دارد. تو هم کیف به این قشنگی داری؟»
زینب گفت: «آره کیفت خیلی خوشگل است، اما کیف من ساده است و مثل مال تو آویز ندارد.»
نیلوفر گفت: «اگر تو هم کیفت قشنگ بود، با هم خاله بازی میکردیم.»
زینب از حرف نیلوفر ناراحت شد و گفت: «خب من هم چند تا عروسک خوشگل دارم که تو نداری!»
کمکم صدای بگو مگوهای زینب و نیلوفر بلند شد و تا اتاق پذیرایی رسید. مادربزرگ صدای بچهها را شنید و رفت ببیند چه اتفاقی افتاده است. زینب و نیلوفر هر کدام یک طرف اتاق نشسته بودند و همچنان داشتند با داد و فریاد از وسایل خودشان تعریف میکردند. مادربزرگ گفت: «بچههای گلم چه شده است؟چرا به جای بازی داد و فریاد میکنید؟»
نیلوفر با ناراحتی گفت: «مادربزرگ! زینب میگوید من کلی عروسک دارم، اما تو نداری!»
زینب از حرف نیلوفر لجش گرفت و گفت: «اول خودت گفتی من کیف قشنگ دارم، اما تو از این کیفها نداری!»
مادربزرگ با دقت به حرفهای آنها گوش کرد و گفت: «خب! من فکر میکنم این حرفهای بینتیجه را کنار بگذاریم. چون معلوم است که هیچ کدامتان از این وضعیت خوشحال نیستید، در صورتیکه من میدانم شما چقدر همدیگر را دوست دارید و همیشه با هم بازیهای خوب میکنید.»
نیلوفر کمی فکر کرد و فهمید نباید با کیفش به زینب پز میداد. زینب هم از حرفهایی که زده بود پشیمان شده بود و دلش میخواست نیلوفر از دستش عصبانی نباشد. مادربزرگ گفت: «دخترهای گل من، هیچوقت برای چیزهای بیارزش با هم دعوا نکنید. اصلا مقایسه کردن وسایلی که دارید، درست نیست!»
نیلوفر سرش را پایین انداخت و گفت: «من اول اشتباه کردم، نمیدانستم پز دادن کار بدی است.»
زینب به نیلوفر لبخند زد و زیر لب گفت: «من هم همینطور مادربزرگ.»
مادربزرگ گفت: «آفرین به نوههای عاقلم.»
نیلوفر گفت: «شما بگویید الآن ما چه بازی با هم بکنیم؟»
مادربزرگ خندید و گفت: «آنقدر شلوع کردید که یادم رفت بگویم، دو تا کتاب خیلی قشنگ برای شما گرفتهام که با کتابهایی که تا حالا داشتهاید فرق میکند.»
نیلوفر و زینب ذوق کردند و از خوشحالی، صورت مادربزرگشان را بوسیدند. مادربزرگ گفت: «زینب جان برو کیفم را بیاور تا هدیهها را به شما بدهم.»
زینب به سرعت کیف مادربزرگش را از توی اتاق پذیرایی آورد و با نیلوفر منتظر ماند، هدیهها را از دست مادربزرگ مهربانشان بگیرند.
مادربزرگ دو تا کتاب تصویری به بچهها داد و گفت: «توی هر صفحه کتاب، عکس چند حیوان مختلف هست. شما باید عکسها را با هم مقایسه کنید و فرقها و شباهتهایشان را پایین همان صفحه، در جای مخصوص خودش بنویسید.»
زینب با ذوق و شوق کتابش را ورق زد و با دیدن عکسهای زیبا و رنگارنگ کتابش گفت: «چه بازی آموزندهای! مادربزرگ خیلی ممنون.»
نیلوفر گفت: «ممنون مادربزرگ. من و زینب به شما قول میدهیم مثل بچه کوچولوها به چیزهایی که داریم پز ندهیم و دیگر با هم دعوا نکنیم.»
زینب دو تا مداد آورد و یکی را به نیلوفر داد. آنها مشغول مقایسه عکس حیوانات شدند و قسمت فرقها و شباهتهای چند صفحه از کتاب را پُر کردند. یک ساعت بعد مادر زینب از او و نیلوفر خواست برای خوردن شام به اتاق پذیرایی بیایند. آن شب بچهها فرق بین چیزهای باارزش و بیارزش را به خوبی یاد گرفتند و فهمیدند دوستی و مهربانی با هم، از داشتن بعضی چیزهایی که دارند، خیلی بهتر است.
نویسنده: زهرا زینالپور

