خانم معلم به صندلی کریمی رسید. کریمی دفتر را پشتش قایم کرد. خانم معلم پرسید: «مشق ننوشتی؟»
کریمی جواب داد: «نه.»
خانم معلم اخم کرد و گفت: «چرا؟ تو که همیشه مشقهایت را مینوشتی.»
کریمی گریهاش گرفت. خانم معلم گفت: «مشکلی داشتی؟»
کریمی جواب داد: «ب…بله.»
زارع که درست مشق نمینوشت با خوشحالی گفت: «اجازه خانم! من هم مشکل داشتم.»
بعد مدادش را گرفت بالا و ادامه داد: «مدادتراشم گم شده. مدادم نوک نداشت.»
بچهها خندیدند. کریمی اشکهایش را پاک کرد.
محمدی گفت: «خانم اجازه! من هم دیروز مشق ننوشتم چون هندوانه خوردم.»
این بار خانم معلم هم خندید و پرسید: «هندوانه؟ چه ربطی دارد؟»
محمدی گفت: «آب هندوانه پاشید توی چشمم. نمیتوانستم جایی را ببینم.»
کلاس شلوغ شد. لابهلای خندهها یکی گفت: «چه مشکل بامزهای.»
دومی گفت: «میرفتی دکتر.»
سومی گفت: «با چشم بسته مشق مینوشتی.»
خانم معلم دستش را دراز کرد جلوی کریمی و گفت: «چرا دفترت را قایم کردی؟»
کریمی دفترش را داد. خانم معلم نگاهش کرد. با لبخند گفت: «تو که مشق نوشتی، فقط انگار یکی اینجا نقاشی کرده.»
کریمی گفت: «نقاشی من نیست.»
زارع گفت: «حتما خواهر کوچولویش کشیده.»
خانم معلم گفت: «من هم یک برادر کوچکتر از خودم دارم. وقتی کلاس اول بودم مشقهایم را خطخطی میکرد. یک بار هم کتابم را پاره کرد.»
بچهها ساکت شدند.
کریمی گفت: «واقعا؟»
خانم معلم ادامه داد: «خواهرت خیلی هنرمند است.»
بعد دفتر کریمی را رو به بچهها گرفت. دوباره همه خندیدند. نقاشی یک خرگوش بامزه و چند تا هویج بود. فقط چند کلمه از مشق پیدا بود. کریمی گفت: «خواهرم خیلی خرگوش دوست دارد.»
کریمی فینفین کرد و ادامه داد: «دفتر نقاشی دارد ولی دوست دارد توی دفتر من نقاشی کند.»
خانم معلم پرسید: «خب، به نظرت چه کار کنیم؟»
کریمی فکر کرد و گفت: «من یک راه حل خوب بلدم. یک صفحه برای مشقهای من، یک صفحه برای نقاشی خواهرم باشد.»
خانم معلم گفت: «اشکالی ندارد.»
بعد مدادتراشی را از کمد درآورد و به زارع گفت: «من مدادتراشت را پیدا کردم. از فردا مشکلی برای نوشتن نداری.»
زارع داد زد: «وای نه!»
نویسنده: فاطمه زیانی


