مامان گوشی تلفن را گذاشت. گفت: «نجمه خانم یک خبر خوب دارم.» نجمه بلند شد و صدای تلویزیون را کم کرد. پیش مامان، کنار سینیِ سبزی برگشت. برگ ریحان را توی سبد ریخت و گفت: «چی شده؟» مامان پیازچهها را برداشت و گفت: «فردا، تولدِ میترا است. به روستای آنها میرویم.» نجمه دستش را بهم کوبید. گفت: «آخ جانم، تولد. حالا چی به او کادو بدهم؟» مامان سر پیازچه را با چاقو گرفت. گفت: «من خودم برای او هدیه میخرم، نگران نباش.»
نجمه لبش را جمع کرد و گفت: «من هم میخواهم چیزی برای میترا درست کنم.» نجمه بلند شد و دستش را شست. سراغ کمدش رفت. بلند گفت: «فردا چه ساعتی میرویم؟» مامان توی آشپزخانه رفت. گفت: «جشن تولد را شب میگیرند. ولی تا روستای آنها حدودا چهار ساعت راه است. ما باید ظهر راه بیفتیم.» نجمه نفسش را محکم بیرون داد. گفت: «کاش خاله هم، توی روستای ما زندگی میکرد.» وسایل کاردستی را از کمدش در آورد. چسبش خشک شده بود. یک مقوای کوچک سفید، کمی روبان رنگی، ماژیک مشکی و کمی گواش آبی برایش مانده بود. نجمه دستش را زیر چانهاش گذاشت. گفت: «با اینها که نمیشود چیزی درست کرد.» مامان وارد اتاق نجمه شد. گفت: «چه چیزی میخواهی درست کنی؟» نجمه به دیوارِ کنار کمد تکیه داد. گفت: «چیزی ندارم که چیزی درست کنم. حتی چسب هم ندارم. فردا هم که جمعه است و مغازهها تعطیل هستند.»
مامان خندید و گفت: «برو توی اتاق بابا شاید چیزی پیدا کردی که چیزی درست کنی.» نجمه با لبخند بلند شد. گفت: «ممنون، آره، بابا برای کارش چسب خریده بود.» توی اتاق بابا رفت. همه جا را گشت. چسب را پیدا نکرد. پیش مامان رفت و گفت: «چیزی نبود، حالا چکار کنم؟» مامان سبزی را از آب در آورد. گفت: «پس یک راه دیگر پیدا کن.» نجمه ابروهایش را توی هم گره کرد. پشت پنجرهی اتاقش نشست. زیر نور ضعیف حیاط، چشمش به برگهای زرد افتاد. نفس عمیقی کشید. آهسته گفت :«حالا چه کار کنم؟» به حیاط رفت. به درخت سیب و زردآلوی بزرگ نگاه کرد. برگهای زرد آنها توی باغچه ریخته بود. تعدادی از برگها را جمع کرد. کنار وسایلش توی سینی ریخت. چشمش به تلویزیون افتاد. هشت پای دریایی را نشان داد که چطور راه میرود. نجمه گفت: «من خیلی مستند دریا را دوست دارم.»
فکری به ذهنش رسید. سریع توی اتاقش رفت. چسب نواریِ پهن را برداشت. ته قوطی گواش آبی، کمی آب ریخت. آن را هم زد و با قلممو روی مقوای سفیدش کشید. به برگهای زرد نگاه کرد. برگها را برداشت و روی آنها شکل کشید. همه را روی مقوا که آبی کمرنگ شده بود، گذاشت. چسب را به اندازه مقوا برید. آن را آهسته از بالا تا پایین مقوا چسباند. مامان با هیجان گفت: «وا…ی، چه کرده دختر هنرمندم!»
نجمه به سمت مادر برگشت. گفت: «خوب شد؟» مامان نشست و مقوا را بالا گرفت. گفت: «عالی شد. آفرین، آکواریومی با ماهیهای برگی. حتما میترا خیلی خوشش میآید.» نجمه لبخند زد. گفت: «برگ ماهی زیر دریا، ولی کاش برگهای سبز هم داشتم. ماهیهایم متفاوت میشدند.» مامان لبخند زد و گفت: «اشکالی ندارد عزیزم، همین هم خوب است. ما که نمیتوانیم تا تابستان سال بعد صبر کنیم. الان پاییز است. برگها زرد شدند. بعد هم زمستان میشود و درختان برگ ندارند. پس قدر همین برگها را بدان.» نجمه خندید و گفت: «اگر الان زمستان بود باید با چوبهای خشک، ماهی اسکلتی درست میکردم و توی آکواریومم میانداختم.»
هر دو با هم خندیدند.
نویسنده: سمیه خالقی
