در فصل بهار کوههای اطراف جنگل سبز، از همیشه زیباتر میشدند و اهالی جنگل دوست داشتند به آنجا بروند و آن همه زیبایی را از نزدیک ببینند. یکی از روزهای خوب بهاری قرار شد زبرک خرگوشه و دوستانش با همراهی آقای قوی پنجه، پدر خرس قهوهای به یکی از کوههای اطراف جنگل بروند. روز قبل از حرکت، آقای قوی پنجه به بچهها گفت: «هرکس همراه خودش مقداری آب و خوراکی و یک کیسه برای جمع کردن سبزیهای کوهی بیاورد. من فردا بعد از طلوع خورشید، زیر درخت بزرگ بلوط منتظرتان هستم.
آن شب زبرک خرگوشه، کولهپشتی بزرگی را برداشت و توی آن دو، سه بطری آب، انواع و اقسام خوردنی، لیوان، کاسه، بشقاب، قاشق و چنگال، اسباببازی و بالش و ملافه جا داد و آنقدر کولهاش را پُر کرد که نزدیک بود پاره شود. بابا خرگوشی وقتی کوله را دید به زبرک گفت: «پسرم فکر نمیکنی نیاز به بردن این همه وسایل نیست؟ آیا همهی اینها برای کوهنوردی فردا لازم است؟» زبرک جواب داد: «بله بابا خرگوشی. همهشان لازمند.» بابا خرگوشی گفت: «خیلی خب! ولی حواست باشد کوله سنگین ممکن است حرکتت را کُند کُنَد و تو از گروه جا بمانی.»
صبح شد و خورشید کمکم در آسمان بالا و بالاتر رفت. بچهها زیر درخت بزرگ بلوط جمع شدند. آقای قوی پنجه، گروه را به سمت کوه هدایت کرد. آنها پس از کمی پیادهروی، به دامنه کوه بلند و سرسبزی رسیدند. زبرک خیلی زود احساس خستگی کرد و نتوانست پا به پای بچهها حرکت کند. خرس قهوهای گفت: «چی شده زبرک؟ چرا آنقدر یواش راه میروی؟» زبرک گفت: «چیزی نیست. شما بروید، من پشت سرتان میآیم.»
زبرک، خرگوش زرنگ و تند و تیزی بود که هیچوقت از دوستانش جا نمیماند. آن روز وقتی آقای قوی پنجه دید زبرک از بقیه عقبتر است و خیلی کُند حرکت میکند، تعجب کرد. اما با دیدن کولهی او حدس زد علت آهسته حرکت کردن زبرک از سنگینی وسایلش است. او به طرف زبرک رفت و پرسید: «چی شده زبرک جان؟ چرا امروز آنقدر آهسته راه میآیی؟ زبرک گفت: «انگار کولهام را زیادی پُر کردهام.» آقای قوی پنجه پرسید: «خب بگو ببینم چه وسایلی با خودت آوردهای؟ زبرک وسایلی را که همراهش آورده بود، یکییکی نام برد. آقای قوی پنجه خندید و گفت: «زبرک جان! این همه وسایل برای کوهنوردی لازم نیست. من گفتم چیزهای ضروری را با خودتان بیاورید. مقداری آب و خوراکی و چند کیسه کافی بود.»
آقای قوی پنجه برای اینکه خستگی زبرک در برود از بچهها خواست بایستند. او بهتر دید در حالیکه همگی دارند استراحت میکنند، مطلب مفیدی به بچهها یاد بدهد. به همین خاطر از آنها پرسید: «بچهها شما میدانید چه چیزهایی زیادش خوب است و چه چیزهایی زیادش خوب نیست؟» فندقی سنجابه گفت: «گردو، فندق و بلوط. هرچه زیادتر باشد بهتر است.» آقای قوی پنجه خندید و گفت: «اگر نخواهی همهشان را یک جا بخوری و آنها را برای روزهای آینده ذخیره کنی، خوب است.» روبی روباهه گفت: «اسباببازی! هرچه بیشتر بهتر است.» آقای قوی پنجه گفت: «بستگی به اسباببازیاش دارد. اگر اسباببازیها به رشد فکر و خلاقیتت کمک کند، خوب است، اما اگر فقط دوست داشته باشی تعدادشان زیاد باشد، اصلا برایت فایدهای ندارد.» ببری گفت: «من برای خودم از توی جنگل سنگهای مختلف جمع میکنم و با آنها چیزهای جور واجور میسازم.» آقای قوی پنجه گفت: «آفرین ببری. چون تو با سنگهایت وسایل مختلف میسازی و برایت فایده دارند، پس زیاد بودن سنگها چیز بدی نیست.» زبرک گفت: «زیاد بودن وسایل کوله برای کوهنوردی اصلا خوب نیست.» آقای قوی پنجه با مهربانی دستی به سر زبرک کشید و گفت: «بچهها، زیاد بودن بعضی چیزها، درست مثل زیاد بودن وسایل کولهی زبرک، فقط باعث دردسر است و فایدهای ندارد.»
آقای قوی پنجه بعد از استراحت بچهها فرمان حرکت داد و برای اینکه به زبرک کمک کرده باشد، کوله او را روی دوش خودش گذاشت. آنها مقداری راه رفتند و به قسمت گیاهان کوهی رسیدند. آقای قوی پنجه به بچهها گفت: «از اینجا به بعد، گیاهان خوب و پرفایدهای روی کوه سبز شده است. لطفا کیسههایتان را در بیاورید و از این گیاهان جمع کنید.» زبرک پرسید: «اگر از این گیاهان مفید زیاد جمع کنیم خوب است؟» آقای قوی پنجه خندید و گفت: «بله خوب است، اما نه آنقدر زیاد که بیاستفاده بماند و خراب بشود و مجبور شویم آنها را دور بریزیم!»
آن روز زبرک و دوستانش از آقای قوی پنجه مطالب بسیار خوبی یاد گرفتند و فهمیدند جمع کردن چه چیزهایی خوب است و جمع کردن چه چیزهایی بیارزش و بیفایده است.

