مسئول قسمت ببرها جلوی در قفس ایستاد. گفت: «بچهها خیلی نزدیک نشوید. خطرناک هستند.» سعید یک پفک توی دهانش گذاشت. گفت: «نمیشود از این پفکها به آنها بدهم؟» مسئول قفس ابروهایش را بالا برد. گفت: «ببر چه میخورد؟» بچهها گفتند: «گوشت» مسئول قفس لبخند زد و به سعید نگاه کرد. گفت: «پفک شما گوشتی است؟»
همه خندیدند. آقای معلم بلند گفت: «بچهها، بیایید به سمت قفس سنجاب برویم.»
همه با هم به سمت قفس سنجاب راه افتادند. احمد به سعید گفت: «وای ببین… چقدر قشنگ فندق را توی دستش گرفته.» سعید جلوتر رفت و به سنجاب خیره شد. گفت: «آقا، این سنجاب هم چقدر بیکار است، خسته نمیشود از صبح تا شب یک فندق دستش گرفته و راه افتاده؟» بچهها خندیدند. آقای معلم گفت: «بچهها، میدانید سنجاب چه خصلتی دارد که برای خودش خوب نیست ولی برای بقیه مفید است؟» سعید گفت: «آقا اجازه! فندق را توی دستش میگیرد و راه میرود. دست خودش خسته میشود ولی ما خوشمان میآید.»
آقای معلم خندید و گفت: «سعید جان شما باید بیشتر روی حیوانات تحقیق کنی.» هیچکس حرفی نزد. آقای معلم گفت: «سنجابها باهوش هستند. آنها میوههایشان را برای ذخیره کردن، زیر زمین دفن میکنند. چالههای خالی زیادی هم میکَنند تا بقیه را به اشتباه بیندازند و غذایشان را کسی برندارد. ولی گاهی یادشان میرود که کجا آن را چال کردند. همین باعث زیاد شدن جنگلهای بلوط و فندق میشود.» یکی از بچهها به سنجابِ توی قفس نگاه کرد. گفت: «ممنون که آلزایمر دارید.»
همه خندیدند. مگسی دور سر سعید چرخید. سعید آن را با دستش به سمت دیگر انداخت و گفت: «آقا اجازه! همهی حیوانات یک کاری ازشان برای ما بر میآید، به جز مگس. انگار فقط برای اذیت و آزار آفریده شده.» صدای همهمهی بچهها بلند شد. هرکس چیزی گفت. آقای معلم گفت: «بچهها، گوش کنید… حواستان به من باشد.»
همه ساکت شدند. آقای معلم گفت: «هر موجودی خاصیتی دارد و چیزی بیهوده آفریده نشده. فقط علم ما محدود است و از آن سر در نمیآوریم. شبکهی مستند برنامهای راجع به مگس نشان داد. واقعا جالب بود. مطالب زیادی گفت. این یکی یادم ماند که گفت لارو مگس برای درمان زخمهای عفونی بسیار کاربرد دارد.» سعید گفت: «خودش آدم را عفونی میکند بعد دلش میسوزد و درمان میکند.» آقای معلم لبخند زد. گفت: «پس حالا یک تحقیق برای شما دارم. برای هفته بعد، هر کدام راجع به یک حیوان تحقیق کنید. آقا سعید شما هم راجع به مگس تحقیق کن تا بدانی از روی ترحم برای ما کاری نمیکند.» سعید به مگسی که روی میلهی قفس نشسته بود نگاه کرد و گفت: «الان نظرم راجع به تو عوض شد، کاری نکن که باز به حُسنِ نیتت شک کنم.»
همه خندیدند.
نویسنده: سمیه خالقی
