داستان «تمیز کردن رودخانه»

مدرسه‌ها تازه تمام شده بود و من و بابا داشتیم در طبقه دوم، کتابخانه را مرتب می‌کردیم. بابا کلی کاغذ باطله را از کشوها در آورده، و روی زمین ریخته بود. گفتم:
– بابا! ببرم کاغذها را بریزم توی رودخانه؟
بابا از روی عینکش نگاهی به من انداخت و گفت:
– جای کاغذ باطله‌ها توی رودخانه است؟!
گفتم:
– خوب نه! ولی همه آشغال‌هایشان را توی رودخانه می‌ریزند.
بابا گفت:
– قرار نیست ما اشتباه دیگران را تکرار کنیم!
بعد کارتن را برداشت. کاغذها را تویش ریخت و گفت:
– ببر بریز توی سطل بزرگ می‌برمشان مرکز بازیافت.
کارتن را برداشتم و بردم توی سطل کنار بطری‌ها ریختم و دوباره آمدم بالا. بابا رفت پنجره را باز کرد. نگاهی به بالا و پایین رودخانه انداخت و گفت:
– نگاه کن ببین مردم چه بر سر این رودخانه آورده‌اند!
من هم رفتم به رودخانه نگاه کردم و گفتم:
– انگار از کناره‌های رودخانه به جای گیاه پلاستیک روییده است.
بعد بابا پنجره را بست. آمد سراغ کتابخانه. گفتم:
– بابا چرا هیچکس به فکر این رودخانه نیست!
بابا که داشت کتابی را ورق می‌زد، گفت:
– تو خودت به فکرش هستی؟
گفتم:
– بله. چون هر وقت چشمم به پلاستیک‌ها می‌افتد خیلی ناراحت می‌شوم.
بابا گفت:
– با دوستانت حرف بزن. برای کار تابستان‌تان با هم رودخانه را پاکسازی کنید. من هم قول می‌دهم آخر تابستان ببرم‌تان اردو. گفتم:
– ولی ما هر روز برنامه فوتبال داریم.
بابا گفت:
– روزی فقط دو ساعت. بعد رفت بالای چهارپایه و به من گفت:
– آن کتاب‌ها را بده من.
من کتاب‌ها را برداشتم دادم دست بابا و گفتم:
– الان بروم حرف بزنم.
بابا خندید و گفت:
– از زیر کار نمی‌توانی در بروی. بعد از مرتب کردن کتابخانه.
کار کتابخانه که تمام شد، رفتم سراغ بچه‌ها.
ماهان و هانی قبول کردند، اما محمد گفت می‌خواهند بروند مسافرت.
به بابا که گفتم، خوشحال شد. جای کیسه‌های مشکی و ماسک و دستکش را نشانم داد.
از فردای آن روز کارمان را شروع کردیم.
بعضی از بچه‌ها وقتی ما را با ماسک و دستکش دیدند، آنها هم ماسک و دستکش خواستند تا کمک کنند. البته بعضی هم کنار پل ایستادند، تخمه خوردند و بستنی لیس زدند. وقتی تعداد بچه‌ها زیاد شد، هانی گفت:
– بهتر است چند گروه بشویم و زباله‌ها را تفکیکی جمع کنیم.
ما هم قبول کردیم و سه گروه شدیم.
یک گروه شیشه‌ها و بطری‌های پلاستیکی را جمع می‌کردند. یک گروه کاغذهای چیپس و پفک و یک گروه هم پلاستیک‌ها را.
جمع کردن زباله‌ها آسان نبود. سنگ‌ها را بلند می‌کردیم و پلاستیک‌ها و کاغذهای پفک و چیپس را از زیرشان می‌کشیدیم بیرون. یک بار هم که یکی از بچه‌های کوچک خم شده بود تا شیشه مربایی را بردارد، کم مانده بود، دستش زخمی بشود. بعد از آن دیگر نگذاشتیم آنها شیشه‌ها را بردارند. قرار شد بچه‌های بزرگتر این کار را بکنند.
چند روز همین طوری کار کردیم و کلی زباله توی کیسه‌ها جمع شد. تا اینکه بابا آمد. زباله‌ها را برداشت و انداخت پشت ماشین.
یک روز که مثل همیشه می‌خواستیم برویم سراغ پاکسازی. آسمان ابری و ابری‌تر شد. بابا گفت امروز نمی‌خواهد بروید سراغ رودخانه چون ممکن است سیل بیاید.
بچه‌ها همه رفتند خانه‌هایشان. من و ماهان و هانی هم آمدیم طبقه دوم خانه ما تا فوتبال‌دستی بازی کنیم. یکهو قطرات باران کوبید به پنجره. بعدش هم باران تندتر شد. ما فوتبال‌دستی را رها کردیم و رفتیم سمت پنجره. دماغ‌مان را چسباندیم به شیشه و بیرون را نگاه کردیم. باران بارید و بارید. آسمان رعد و برق زد و شیشه‌ها لرزیدند. آب رودخانه بالا و بالاتر آمد و کل مسیر رودخانه را شست. ماهان گفت:
– امروز باران از کار بی‌کارمان کرد.
هانی با خوشحالی گفت:
– عوضش کارمان آسان شد. همه زباله‌ها را شست و با خودش برد.
من گفتم:
– چه فایده رودخانه زباله‌ها را جاهای دورتر برد. بعد آن دو خندیدند و گفتند:
– می خواهی دنبال رودخانه بدوییم و بگوییم آهای رودخانه! پلاستیک‌ها را پس بده!

نویسنده: نرگس افروز