داستان «بدون کمک انسان، برای انسان»

توی جنگل، دایی احمد ظرف پُر از عسل را بالای سرش می‌بَرَد تا پریسا ببیند. پریسا هم با اشاره‌ چشم‌هایش، سبدهایی را که پُر از تمشک کرده به دایی نشان می‌دهد. دایی و پریسا سبدها و ظرف عسل را برمی‌دارند و به سمت خانه‌ مادربزرگ راه می‌افتند. پریسا به دایی احمد می‌گوید: «واقعا برای پرورش این عسل‌ها و تمشک‌ها خسته نباشید.» دایی لبخند می‌زند و می‌گوید: «تمشک‌ها که وحشی هستند و خودشان رشد می‌کنند. برای عسل هم، باید از زنبور عسل تشکر کنی.» پریسا به کندوها نگاه می‌کند. می‌گوید: «خیلی جالب است. باید یک خسته نباشید درست و حسابی به آن‌ها بگویم. این‌همه تلاش می‌کنند و در آخر، فقط یک کندوی عسل تحویل می‌دهند. مثل کارگری که تمام روز کار می‌کند و پول ناچیزی در می‌آورد.»

دایی بلند می‌خندد و می‌گوید: «عجب مثالی! می‌دانستی زنبورها در تهیه و تولید یک سوم غذای بشر سهیم هستند؟» پریسا چشمش گرد می‌شود. می‌پرسد: «با همین یک ذره عسل؟ مردم دنیا رژیم گرفته‌اند؟» دایی دوباره می‌خندد و می‌گوید: «نه عزیزم، فقط عسل درست کردن که نیست. زنبور با گرده‌افشانی در بارور شدن گیاهان کمک می‌کند. همین چند روز پیش مقاله‌ای خواندم، که نوشته بود، اتحادیه ملی پرورش‌دهندگان زنبور عسل در فرانسه اعلام کردند، زنبور عسل اقدام به باروری گل آفتابگردان و درختان سیب به میزان ۷۰٪ و توت‌فرنگی و گیلاس به میزان ۸۰٪ و درختان میوه‌دار کوچک به میزان ۹۰٪ و شبدر و یونجه بنفش به میزان ۱۰۰٪ می‌نماید و اگر زنبور عسل نباشد، میزان تولیدات گیاهی به شدت کاهش می‌یابد. زنبورها حشرات بسیار مفیدی هستند.»

پریسا گره روسری‌اش را محکم‌تر می‌کند و می‌گوید: «چقدر جالب است که بدون کمک آدم‌ها این کار را می‌کند.» دایی لبخند می‌زند و می‌گوید: «بله، درست است، خیلی از کارهای دنیا بدون دخالت آدم‌­ها انجام می‌­شود. مثلاً فقط زنبورها بلدند چطور از شهد گل‌ها عسل بسازند یا خیلی از گیاهان خودشان از دل خاک رشد می‌کنند. حتی گاوهای آقاجان هم خودشان بچه‌­شان را به دنیا می‌آوردند و شیر می‌دهند، بدون این‌که من یا آقاجان کمکی به آن‌ها بکنیم.» پریسا سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «واقعا چطور ممکن است؟» دایی دستش را روی سر پریسا می‌کشد و می‌گوید: «معلوم است، کسی که همه چیز را ساخته، خودش توی گوش‌شان گفته چطور زندگی کنند و وظیفه‌­شان چیست.» از لابه‌­لای شاخه درخت‌های صنوبر، صدای بلبل بلند می‌شود. پریسا با خودش فکر می‌کند حتما این آواز زیبا را هم خدا به بلبل‌­ها یاد داده است.

نویسنده: سیده حاتمه سیدزاده