به نام خدا
امیرهمایون در حال نوشتن مشقهایش بود که صدای میومیوی گربه را از توی حیاط شنید. با خودش گفت: «چرا این گربه میومیو میکند و نمیگذارد مشقم را بنویسم؟ نکند گرسنه است!» از مادرش پرسید: «میتوانم بروم توی حیاط ببینم چرا گربه این همه میومیو میکند؟» مادر به او اجازده داد. امیرهمایون خوشحال شد و با سرعت خودش را به حیاط رساند. گربه گرسنه تا او را دید به طرفش آمد و صدای میومیویش را بلندتر کرد. امیر همایون دلش به حال گربه سوخت. روی دو زانو کنارش نشست و با ناراحتی گفت: «حتما گرسنه هستی! غصه نخور؛ همینجا باش تا بروم برایت شیر بیاورم.»
امیرهمایون از مادرش اجازه گرفت و توی کاسه یکبار مصرف کوچکی، مقداری شیر ریخت و به سرعت از پلهها پایین رفت. قبل از اینکه به حیاط برسد، ظرف شیر از دستش افتاد و نیمی از شیر روی زمین ریخت. با خودش گفت: «این که شکم گربه را سیر نمیکند.» اما چون به مادرش قول داده بود خیلی زود برگردد، دید چارهای ندارد جز اینکه ظرف شیر را جلوی گربه بگذارد و فورا برگردد سر درس و مشقش.
وقت شام شده بود. مادر، امیرهمایون را برای خوردن شام صدا زد. همه خانواده دور میز شام نشستند و قبل از شروع، پدر دعای مخصوص سفره را خواند. شام، خوراک بال مرغ بود و امیرهمایون خیلی این غذا را دوست داشت. همه در حال خوردن بودند که صدای میومیوی گربه دوباره بلند شد. امیرهمایون به فکر گرسنگی گربه افتاده بود و دیگر دلش نمیخواست شام بخورد. کمی با غذایش بازی کرد. پدر وقتی دید امیرهمایون با اشتیاق همیشگی غذای مورد علاقهاش را نمیخورد تعجب کرد. مادر پرسید: «امیر جان، مزهاش را دوست نداری عزیزم؟ چرا با غذایت بازی میکنی؟» امیرهمایون گفت: مامان من میتوانم یک تکه از بال مرغم را ببرم برای گربه؟ آخر او هنوز گرسنه است.» مادر لبخند زد و گفت: «آفرین پسر مهربان و دلسوزم! اما فکر نمیکنم گرسنه باشد؛ چون تو برایش شیر بردی. حتما دارد دنبال بچهاش میگردد که دائم میومیو میکند.» امیرهمایون گفت: «مامان اگر راستش را بگویم ناراحت نمیشوید؟» مادر گفت: «نه خیلی هم خوشحال میشوم که حقیقت را به ما بگویی.» امیرهمایون به مادرش گفت: «وقتی با عجله میرفتم پایین، ظرف شیر از دستم افتاد و یک کمی از شیر ته ظرف ماند. حتما گربه سیر نشده.»
مادر از توی ظرف خوراک وسط میز، یک تکه بال برداشت. امیرهمایون گفت: «میشود یک بال هم من از غذای خودم بردارم و به گربه بدهم؟ آخر فکر میکنم شاید با این سیر نشود.» مادر با لبخند گفت: «بله، خدا را شکر که غذا به اندازه کافی هست و گربه هم میتواند امشب مهمان خوب ما باشد.» پدر با خوشحالی گفت: «آفرین به پسر خوبم که به فکر حیوانهای گرسنه هم هست.» امیرهمایون گفت: «بابا من خیلی حیوانها را دوست دارم. دیروز هم چند تا مورچه را که توی آب افتاده بودند و داشتند خفه میشدند نجات دادم. معلممان گفته همه حیوانات نعمتهای خداوند هستند.» پدر به خاطر مهربانی پسرش او را بوسید. امیرهمایون تکههای بال مرغ را برای گربه برد و حیوان که دیگر سیر شده بود، آرام شد و میومیو نکرد. آن شب همه خانواده برای امیرهمایون به خاطر مهربانی و راستگویی و فداکاریش دست زدند و با آفرین گفتنهای خودشان او را تشویق کردند.
نویسنده: سهیلا سرداری

