داستان «تیله‌های بابا»

                                                                                            به نام خدا

توی کلاس ما، احمدی همیشه تنها بود. زنگ تفریح یک گوشه می‌نشست، کتاب می‌خواند.بچه‌ها به او می‌گفتند «کتاب‌خور» یا «نخبه‌ی بی‌حال». من جزو محبوب‌های کلاس بودم. همیشه وسط جمع، همیشه با خنده.
یک روز، وقتی یکی از بچه‌ها به احمدی گفت: «هیچ کس باهات دوست نمی‌شه… برو با کتابات حرف بزن!» یک چیزی توی ذهنم پیچید. احمدی فقط سکوت کرد. سکوتش از هزار تا فریاد دردناک‌تر بود.
شب، قضیه را برای بابا تعریف کردم. بابا گفت: «اگه کسی رو مسخره می‌کنن، یعنی بیشتر از همیشه به یه دوست واقعی نیاز داره.»
گفتم: «بابا اون با هیچ کس دوست نمیشه. سرش زیادی تو کتابه.»
بابا گفت: «شاید خجالتیه. تو برو باهاش دوست شو.» من گفتم: «آخه چطوری؟ برم بگم: سلام، بیا با هم دوست شیم؟!» بابا خندید و گفت: «نه بابا، نقشه داریم!»
فردایش، طبق نقشه‌ی بابا، تیله‌های قدیمی‌اش را بردم مدرسه. زنگ تفریح که خورد، با سرعت از کنار نیمکت احمدی رد شدم و خودم را الکی انداختم زمین. تیله‌ها پخش زمین شدند. انگار بمب رنگی ترکیده بود! همه آمدند کمک. من هم رو کردم به احمدی و گفتم: «احمدی! تو هم میای کمک؟»
احمدی اولش تعجب کرد، بعد لبخند زد و آمد جلو. با دقت تیله‌ها را جمع کرد، انگار دارد جواهر پیدا می‌کند! زنگ تفریح تمام شد، من گفتم: «ببخشید بچه‌ها، زنگ تفریحتون رفت واسه تیله‌بازی!» احمدی خندید و گفت: «اشکال نداره، تیله جمع کردن خیلی حال داد! تیله‌‌ها رو از کجا خریدی، خیلی قشنگن.» حس کردم احمدی هم دوست دارد با من دوست شود. زنگ بعد، تصمیم گرفتم کنار احمدی بنشینم. یک‌دفعه انگار جنگ توی ذهنم شروع شد. یه طرف ذهنم می‌گفت: «اگه بری پیشش، بقیه دوستات ازت فاصله می‌گیرن.»
طرف دیگر می‌گفت: «اگه هیچ‌کس با احمدی دوست نشه، اون همیشه تنها می‌مونه. شاید تو تنها کسی باشی که می‌تونه دوستش بشه.»
بچه‌ها نگاهم می‌کردند. یکی گفت: «اوه، ببین کی داره می‌ره پیش کتاب‌خور!» خنده‌ها بلند شد. ولی من فقط یک قدم دیگر برداشتم و نشستم. نگاهی به احمدی انداختم. چشمانش پر از تعجب بود. انگار باور نمی‌کرد کسی کنارش نشسته باشد.
نفس عمیقی کشیدم و لبخند کش‌داری به احمدی تحویل دادم. از آن روز به بعد، یخ احمدی باز شد. شد رفیقم. در درس‌ها کمکم می‌کرد، من هم به او شطرنج یاد دادم. به قول بابا: «دوست خوب، مثل تیله‌ی رنگیه… هم قشنگه، هم وقتی گم بشه، دلت براش تنگ می‌شه!»

نویسنده: مریم ایوبی راد