داستان «بنده‌های عروسکی»

ضحی چادرنمازش را روی سرش کشید. چادر عروسک را سرش کرد. یک روسری رویِ سرِ خرس و خرگوش کشید. گفت: «ببخشید، شما باید با هم نماز بخونید. حالا هر کاری من کردم، انجام بدید.» ضحی نمازش را خواند. جانمازش را جمع کرد. کنار عروسک‌ها نشست. مشتش را جلوی دهانش گرفت. صدایش را صاف کرد و […]

شعر «حرف دل»

امروز حین بازی                    وقتی که می‌­دویدمحرف دل خودم را                  در سوره­‌ای شنیدم من دفتر دلم را                     آن لحظه باز کردمیعنی که با خدایم              […]

شعار

1. نعمت برای نیاز برای هر نیازینعمتی آفریده  از خدا مهربون‌ترکی دیده؟ کی شنیده؟ 2. با هوش و با حواسم با هوش و با حواسمنیازها رو می‌­شناسمنعمت‌­ها رو می‌شناسم 3. خدای بی‌­نیاز خدا که بی‌نیازههمیشه چاره‌سازه

شعر «نیازهای من»

دوست دارم من که باشم      در فضای خوب خانه،با غذایی خوب و تازه،           خواب آرام شبانه  دوست دارم که بمانم           در کنار لطف بابازیر سایه، زیر چترش            تا همیشه، خوب و زیبا دوست می‌­دارم بمانم           در […]

شعر «جشن تکلیف»

امروز مادر کیک می‌­پخت            او گفت من نُه سال دارم این کیک تکلیف است یعنی        من روی دوشم بال دارم  صوت اذان از دور آمد                 آغوش خود را باز کردم سمت خدای مهربانم                  در […]

شعر «لذت دانایی»

سوالات زیادیهمیشه در سرِ ماستکتاب و فکر و پرسشجوابِ هر معماست به دنبالِ حقیقتبرو تا می‌توانیچه شیرین و چه خوب استبخوانی و بدانی جهان مثل کلاس استتو شاگردِ کلاسیاگر دقت کنی خوبخدا را می‌شناسی شاعر: عفت زينلی

داستان «بهترین صاحب دنیا»

مامان جیکو دنبال غذا می‌گشت. چون جوجه‌هایش گرسنه بودند. اما هر چقدر گشت چیزی پیدا نکرد. کم‌کم داشت غروب می‌شد. چشمش به مزرعه‌ای افتاد که کمی از لانه‌اش دور بود. خودش را به آن‌جا رساند و روی شاخه نهالی نشست. گوساله کوچکی مشغول جست و خیز و شادی بود. مامان جیکو با خودش فکر کرد […]

داستان «خواب ناقلا»

اسم من سینا است. قبلاً وقتی هوا تاریک می‌شد و شب از راه می‌رسید، من دلم می‌گرفت، چون دوست نداشتم بخوابم. یک شب ساعت یازده با بلند شدن صدای آژیر ماشین پلیسم، صدای مامان هم بلند شد. مامان ‌پرسید: «سینا، هنوز نخوابیده‌ای؟» داشتم با خودم می‌گفتم: «واقعاً خواب به چه دردی می‌خورد؟ فقط کارهای آدم […]

داستان «راستی عجیب یعنی چه؟»

من مامان علی هستم. یک شب رفتم کنار پسرم دراز کشیدم و به ماه نگاه کردیم. ماه از پشت پنجره اتاق به ما چشمک می‌زد. علی گفت: «مامان وقتی ماه را می‌بینم احساس می‌کنم دو تا چشم دارد نگاهم می‌کند! به نظرت عجیب نیست؟» بعد یک لحظه فکر کرد و دوباره گفت: «اصلا عجیب یعنی […]

داستان «فضای بازی»

با شروع اولین روز تعطیلی تابستان، محسن دیگر باید در خانه می‌ماند؛ ساعاتی را که بیدار بود یا تلویریون تماشا می‌کرد؛ یا نقاشی می‌کشید و یا توپ بازی ‌و گاهی هم به تنهایی تمرین کاراته می‌کرد؛ ورزشی که دوستش داشت و تابستان پارسال دوره‌اش را دیده بود. محسن وقت‌هایی را که با توپ بازی می‌کرد، […]