داستان «مادربزرگ ضحی و نیکا»

ضحی بادكنک‌های رنگی‌اش را توی اتاق رها كرد و به خواهرش نيكا گفت:

«اگر تو هم آمده بودی الان كلی بادكنک رنگی داشتيم.»

نيكا به بادكنک‌های رنگی نگاه كرد و گفت:

_ من هم با مامان‌بزرگ كلی برای خودمان نمايش بازی كرديم.

بعد دستش را كرد توی عروسک انگشتی جوجه و گفت:

«جيک جيكا جيک جيكا تازه برای آقای خرگوش هم تولد گرفتيم. با هم كيک هويجی خورديم.»

ضحی گفت:

«كيک هويج خوشمزه بود؟»

مامان‌بزرگ كه داشت صدای آن‌ها را می‌شنيد، گفت:

– خوشمزه بود، اما حيف كه كيكش قصه‌ای بود!

مامان‌بزرگ و نيكا هر دو خنديدند.

ضحی گفت:

_ اما من توی تولد هانا كلی كيک توت‌فرنگی واقعی خوردم. بعد از توی كيفش يک عروسک توت‌فرنگی بيرون آورد. به نيكا نشان داد و گفت:

– ببين دخترک توت‌فرنگی‌ام چه موهای بلندی دارد. می‌خواهم آن‌ها را ببافم.

نيكا روی موهای دخترک توت‌فرنگی دست كشيد و گفت:

– اين‌ها كه واقعی نيستند! اما مامان‌بزرگ اجازه داد من موهای واقعی‌اش را ببافم.

ضحی گفت:

«مامان‌بزرگ يک بار هم می‌گذاري من موهايت را ببافم؟»

مامان‌بزرگ گفت:

– بله که می‌گذارم. دختر به این قشنگی.

ضحی دست كرد توی جيبش كلی شكلات‌های رنگی رنگی بيرون آورد. به خواهرش نشان داد و گفت:

_  ببين چقدر برای خودم شكلات جمع كردم.

نيكا با ديدن شكلات‌های رنگی دويد سمت آشپزخانه. يک ليوان پُر آب كرد. آورد برای مامان‌بزرگ و گفت:

– مامان‌بزرگ قرص آبی‌ات را هنوز نخوردی. يک موقع نخوابی يادت برود!

مامان‌بزرگ رفت سمت اتاقش. قرصش را از كنار تختش برداشت و انداخت توی دهانش و گفت:

– ممنون دختر قشنگم!

ضحی يک شكلات آبی رنگ سمت مامان‌بزرگ گرفت و گفت:

_ مامان‌بزرگ بيا اين را بعدش بخور دهانت شيرين بشود.

مامان‌بزرگ شكلات آبی رنگ را گرفت. كنار تختش گذاشت و گفت:

– ممنون از دخترهای قشنگم! الهی كه هر دو پير بشويد.

ضحی كمی فكر كرد و گفت:

_ مامان‌بزرگ من دوست ندارم پير بشوم. اگر پير بشوم كه نمی‌توانم بروم تولد. آن وقت حوصله‌ام سر می‌رود!

مامان‌بزرگ خنديد و گفت:

_ خوب آن وقت يک نيكايی پيدا می‌شود. می‌ماند پيش تو با هم نمايش عروسكی بازی می‌كنيد و كلی به شما خوش می‌گذرد.

ضحی به نيكا نگاه كرد و گفت:

– يعنی اگر من هم بمانم پيش مامان‌بزرگ به من هم خوش می‌گذرد؟

نيكا گفت:

به شرطی كه بلد باشی با مامان‌بزرگ نمايش عروسكی بازی كنی. با هم قصه بخوانيد.

ضحی كمی فكر كرد و گفت:

_ مامان‌بزرگ می‌شود تولد صدرا من پيش شما بمانم با هم نمايش عروسكی بازی كنيم؟

مامان‌بزرگ گفت:

_ حالا تا آن موقع شايد خودم هم توانستم بيايم!

ضحی نشست روی تخت مامان‌بزرگ و گفت:

– پس من كی پيش شما بمانم به من خيلی خوش بگذرد؟

مامان‌بزرگ گفت:

– همين الان.

ضحی خوشحال شد و آن شب ماند پيش مامان‌بزرگ و كلی به او خوش گذشت.

نویسنده: نرگس افروز