داستان «گوساله‌ها تشنه‌اند»

گوساله‌ها تشنه‌اند. من و آقاجان آمده‌ایم تا بهشان آب بدهیم. آقا جان رفته از رودخانه پایینِ باغ آب بیاورد. می‌گوید امسال خشکسالی بوده. یعنی از اول بهار تا الان که شش ماه از سال گذشته باران کمی باریده است‌. چشمه روستا هم کم آب شده. از اول تابستان چاهِ باغ هم خشکیده. آقاجان هفته‌ای دوبار از شهر آب می‌خرد برای گوساله‌ها.
تانکر آب‌شان خالی‌ست. این هفته ماشین آقای آب‌آور خراب شده. خیلی دلم برای‌شان می‌سوزد. مخصوصا برای ۸۱. هر گوساله جدید را آقاجان به اسم یکی از نوه‌ها می‌زند. مال من از همه خوشگل‌تر است. تمام تنش قهوه‌ای‌ست. روی پیشانی‌اش یک خال سفید دارد. پاهایش هم تا زانو سفیدند. انگار روی یک طرف شکمش هشت و روی طرف دیگرش یک، را با خط سفید نوشته‌اند. برای همین من اسمش را گذاشته‌ام ۸۱. احتمالا تنها گوساله‌ای در جهان است که این اسم را دارد.
حالا که دارم میبینم‌شان‌ دلم بیشتر می‌سوزد. مدام سرشان را در ظرف خالی آب می‌کنند و پوزه‌شان را کف ظرف می‌مالند.
آقاجان پشت دستش را روی پیشانی می‌مالد‌. دبه را زمین می‌گذارد. دبه تا نصفه پر شده است‌. احتمالا چشم‌هایم شبیه علامت سوال شده که لبخند می‌زند و توضیح می‌دهد: «آب رودخونه خیلی پایین اومده دخترکم همینم به زور پُر شد.»
– این همه گوساله چطور با انقد آب سیر شن آخه؟
جواب آقاجان را نمی‌شنوم. احساس تشنگی می‌کنم. آقا جان آب را توی تشت می‌ریزد. گوساله‌ها به سمت تشت می‌روند. به همدیگر مهلت نمی‌دهند. همگی می‌خواهند سر خودشان را توی ظرف فرو کنند. نمی‌دانم پای کدام‌شان توی تشت می‌رود. آب خالی می‌شود روی زمین. حالا همین یک ذره آب را هم ندارند!
آقاجان دوباره به سمت رودخانه می‌رود. باد، برگ‌های درختان را محکم تکان می‌دهد. انجیرهایِ کالِ رویِ درخت، به سقفِ شیروانیِ طویله می‌خورد. صدای تگرگ می‌دهد. چشم‌هایم را می‌بندم. به صدا گوش می‌دهم. با خودم خیال می‌کنم دارد تگرگ می‌بارد.
باید کاری کنم. به سمت چاه می‌روم. شاید یک ذره آب هنوز ته چاه باشد. آقاجان روی در چاه یک سنگ بزرگ گذاشته است. دو دستی فشارش می‌دهم. پاهایم عقب می‌رود. سنگ تکان نمی‌خورد. فوت محکمی می‌کنم. دوباره سعی می‌کنم سنگ را هُل بدهم. پاهایم بیشتر سُر می‌خورد. نزدیک است زمین بخورم که دستم را به لبه چاه می‌گیرم. قلبم دارد تند می‌زند. می‌ایستم. پیراهنم را صاف می‌کنم. باید فکر دیگری کنم.
کل باغ را می‌گردم شاید دبه آبی پیدا کنم. زیر درخت گیلاس، یک ظرف پلاستیکی پاره پیدا می‌کنم. تویش کمی آب جمع شده است. لب‌هایم از دو طرف کش می‌آیند. گرم می‌شوم. دست‌هایم را روی صورتم می‌گذارم تا کمتر بلرزند. ظرف را یکدستی بلند می‌کنم. آفتاب به ظرف خورده و حسابی شل شده است. کج می‌شود و کمی از آبش بیرون می‌ریزد. نفس عمیقی می‌کشم. دو طرف ظرف را توی دست‌هایم می‌گیرم. باید آب را به گوساله‌ها برسانم. آرام راه می‌افتم. باید حواسم به پستی بلندی‌های باغ باشد. قدم‌ها را نزدیک به هم برمی‌دارم. به وسط‌های باغ نرسیده خسته می‌شوم. ظرف را زمین می‌گذارم. دست‌هایم را در هوا تکان می‌دهم. شالم را مرتب می‌کنم. ظرف را برمی‌دارم. این‌بار بااحتیاط، تا بقیه آب روی زمین نریزد.
به گوساله‌ها می‌رسم. چشم می‌گردانم که ۸۱ را پیدا کنم. نیست. دور خودم می‌چرخم. حتما توی طویله است. به آن سمت می‌روم. تاریک است. چشم‌هایم را چند بار باز و بسته می‌کنم تا به تاریکی عادت کنم. دو تای‌شان توی طویله‌اند. حالا کدام‌شان ۸۱ است؟ به سمت اولی می‌روم. فرار می‌کند به سمت در. تعادلم بهم می‌خورد. آب روی زمین می‌ریزد. آب زیادی توی ظرف نمانده. به سمت دومی می‌روم. ۸۱ نیست. ولی حتما تشنه‌ است. ظرف را جلوی دهانش می‌گیرم. عقب عقب می‌رود. فکر می‌کنم ترسیده. ظرف را روی زمین می‌گذارم. از پشت در نگاهش می‌کنم. به ظرف نزدیک می‌شود. آب را می‌خورد.
هیچ آب دیگری توی باغ پیدا نمی‌کنم. خسته می‌شوم. خبری از آقاجان نیست. روی کُنده درخت می‌نشینم. سرم را به درخت سیب تکیه می‌دهم. نفس عمیقی می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم.
هوا تاریک شده است. به ساعتم نگاه می‌کنم. چند ساعتی تا غروب مانده. آسمان ولی تاریک‌تر می‌شود. پُر از ابرهای سیاه است. باد گوشه شالم را محکم توی صورتم می‌زند. گوساله‌ها زیر سقف طویله جمع شده‌اند. انگار آن‌ها هم مثل من ترسیده‌اند. راه می‌افتم سمت رودخانه تا پیش آقاجان بروم. به ته باغ نرسیده پشیمان می‌شوم. می‌ترسم توی تاریکی گم بشوم. دوباره برمی‌گردم زیر سقف.
کنار گوساله‌ها برای خودم جایی باز می‌کنم. گوساله‌ها سرهایشان را بهم نزدیک می‌کنند. مدام جابه‌جا می‌شوند. خودم را به دیوار طویله می‌چسبانم. نمی‌خواهم پاهایم زیر سُم‌هایشان برود. دوباره صدای شیروانی بلند می‌شود. صدای پاشیده شدن سنگ‌ریزه روی شیروانی می‌آید. خودم را به لبه شیروانی می‌رسانم. سرم را از زیر سقف بیرون می‌آورم. چند ثانیه بیتر طول نمی‌کشد، تمام صورت و شالم خیس می‌شود. همه‌جا روشن می‌شود. چند لحظه بعد صدایی شبیه نعره شیر بلند می‌شود. چند رعد و برق دیگر هم زده می‌شود. زمین گِل می‌شود. تشتِ آبِ گوساله‌ها توی یک دقیقه پُر می‌شود.

نویسنده: فائزه جعفری