داستان «پُر نورترین چراغ قوه»

آسمان نارنجی شده بود. مریم صورتش را چسبانده بود به شیشه و درخت‌های پراکنده‌ای را که اطراف جاده بودند می‌شمرد. هر چقدر جلوتر می‌رفتند تعداد درخت‌ها کمتر می‌شد. نگاهی به محمد کرد که جای دو نفر را گرفته و درازکش خوابیده بود. پای محمد را کمی خم کرد و خودش را کشید وسط. برای بار هزارم از بابا پرسید: «پس کی می‌رسیم؟»
بابا جواب داد: «حدود دو ساعت دیگه» و پایش را روی گاز فشار داد. ماشین پشت سر هم چند تا تکان خورد. سر مریم به صندلی مامان چسبید. بابا زیر لب ادامه داد: «البته اگه مشکلی پیش نیاد.»
مامان که از تکان‌های ماشین بیدار شده بود، مهسا را توی بغلش جا‌به‌جا کرد. دست خواب رفته‌اش را مالید و پرسید: «چی بود؟»
بابا مسیرش را به سمت کناره‌ی جاده منحرف کرد و جواب داد: «دعا کن چیز مهمی نباشه.» ماشین دوباره چند تا تکان ریز خورد و این بار خاموش شد. بابا هر چقدر استارت می‌زد ماشین روشن نمی‌شد. هوا دیگر تاریک شده بود. از ماشین پیاده شد و کاپوت را باز کرد. مریم که حوصله‌اش از تو ماشین نشستن سر رفته بود در را باز کرد و دنبال بابا راه افتاد. باد سردی به صورتش خورد. زیپ ژاکتش را بالا کشید و دست‌هایش را توی جیب‌هایش فرو کرد. دلش می‌خواست داخل کاپوت را ببیند. اما هر چقدر هم چشم‌هایش را ریز می‌کرد چیز زیادی دیده نمی‌شد. تا کیلومترها آن طرف‌تر چراغی نزدیکشان نبود. دستش را از جیبش در آورد. جلوی صورتش گرفت و باز و بسته کرد. به زور دیده می‌شد. مهسا بدخواب شده بود و گریه می‌کرد. مامان پتو را دورش پیچید و از ماشین پیاده شد. بابا که تا کمر توی کاپوت خم شده بود گفت: «نور بنداز.» مامان چراغ قوه‌ی موبایلش را روشن کرد و دست مریم داد تا بالا سر بابا نگه دارد. خودش رفت تا مهسا را راه ببرد و بخواباند. مریم از اینکه مامان دستش بند بود و خودش دستیار بابا شده خوشحال بود. بابا گفت: «حتما دوباره سیم شمعش از جا در اومده، یه ذره بیار نزدیک‌تر نور رو.» مریم موبایل را نزدیک‌تر برد اما بابا تو آن نور کم نمی‌توانست سیم را پیدا کند. گفت: «نورش خیلی کمه.» مریم گوشی را داد دست بابا و گفت: «الان گوشی شما رو هم میارم. با دو تا چراغ قوه حتما می‌شه دید.» گوشی بابا را از روی صندلی راننده برداشت. دو تا گوشی را گرفت دستش و بالا سر بابا ایستاد. خیلی زود دست‌هایش خسته شد. نفسش را با صدا بیرون داد و پرسید: «درست نشد؟» بابا شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «نه بابایی. تو این نور کم پیدا کردن سیمه خیلی سخته.» یک‌دفعه همان یک ذره نور هم رفت. بابا سرش را از کاپوت بیرون آورد و گفت: «چرا خاموشش کردی؟» مریم دستش را که درد گرفته بود پایین آورد و جواب داد: «انگار شارژشون تموم شد.» بابا زد روی پیشانیش و گفت: «ای بابا. فقط همینو کم داشتیم.» هوا سوز برف داشت. مریم ژاکتش را تنگ‌تر به خودش پیچید. بابا نگاهی به آسمان ابری کرد. در عقب را باز کرد و مریم را فرستاد توی ماشین. مریم پاهای محمد را که همه‌ی صندلی را گرفته بود هُل داد عقب و جایی برای خودش باز کرد. بابا در کاپوت را بست و آمد تو. سرش را گذاشت روی فرمان و چشم‌هایش را بست. مامان گفت: «تا صبح همه‌شون تو این هوا مریض نشن خوبه.» و چادرش را انداخت روی محمد. مریم به محمد حسودیش شد که این قدر راحت خوابیده. خودش از ترس اینکه چه بلایی ممکن است سرشان بیاید خوابش نمی‌برد. مامان و بابا حرفی نمی‌زدند. توی ماشین هم مثل بیابان ساکت بود. سرش را تکیه داد به شیشه و زل زد به آسمان. دلش می‌خواست ستاره‌ها را بشمارد تا خوابش ببرد اما هوا ابری بود و حتی یک ستاره هم توی آسمان دیده نمی‌شد. چشم‌هایش را بست و تو ذهنش ستاره‌ها را شمرد. تا پنجاه رسیده بود که صدای بسته شدن در ماشین آمد. فکر کرد شاید مامان دوباره کمرش درد گرفته و رفته تا کمی راه برود. بدون اینکه چشم‌هایش را باز کند به شمردن ادامه داد. صدای قیژ باز شدن صندوق عقب را شنید و صدای تلق گذاشته شدن چیزی روی زمین. چشم‌هایش گرم شده بود که صدای کوبیده شدن کاپوت جلوی ماشین از جا پراندش. فکر کرد دارد خواب می‌بیند. تک درخت کنار جاده و بابا را دید که سرش را رو به آسمان بلند کرده بود. نگاه بابا را که دنبال کرد قرص کامل ماه را دید که مثل توپ سفید محمد وسط آسمان می‌درخشید و نورش از همه‌ی چراغ قوه‌های دنیا بیشتر بود.

نویسنده: فاطمه قنبریان