این داستان کوتاه و ساده را برای بچهها تعریف کنیم:
«یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. دختر خوبی بود به نام مریم خانم. او سعی میکرد همه کارهایش را به موقع انجام بدهد و به مامان و بابا کمک کند. مریم با خواهر و برادرش مهربان بود و اگر کاری داشتند برایشان انجام میداد. مریم کلاس اول بود و دوستان زیادی داشت. او خیلی میوه دوست داشت و هر روز برای خودش به مدرسه میوه میبرد. یک روز دید که دوستانش دارند چیپس و پفک میخورند و مریم که میوه آورده بود را مسخره کردند. مریم از فردای آن روز دیگر خجالت میکشید که میوه بیاورد، هر چند او میدانست که چیپس و پفک برای سلامتیاش ضرر دارد، ولی نمیتوانست این را به دوستانش بگوید. مریم چند روز به مدرسه میوه نبرد، تا اینکه یک روز مامانش فهمید و از او درباره علت کارش سوال کرد. مریم هم ماجرا را برای مامانش تعریف کرد. مامان به مریم گفت: «اگر مطمئن هستی کاری که انجام میدهی درسته نباید از انجامش خجالت بکشی.» مریم از فردای آن روز با خوشحالی توی زنگهای تفریح میوه میخورد و از مسخره شدن نمیترسید، چون مطمئن بود کاری که میکند درست است.»
در پایان داستان از بچهها بخواهیم تا خاطرات خود را از مواردی که توانستند در مقابل کار بدی به هر دلیلی «نه» بگویند، تعریف کنند.

