داستان «فروشگاه اسباب‌بازی»

به نام خدا

نازنین زهرا به همراه مادر و خاله‌اش رفته بود به یک مرکز خرید بزرگ. فروشگاه‌های آنجا خیلی شلوغ بود. مادر و خاله مشغول خرید شدند. نازنین زهرا دوید به طرف یک اسباب‌بازی فروشی، داخل مغازه شد و به عروسک‌­ها و اسباب­‌بازی‌ها نگاه کرد. ناگهان متوجه شد که تنها است و مادر و خاله‌اش پیش او نیستند. اول خیلی ترسید و بغض کرد، اما بعد یادش افتاد که مادرش گفته بود هر وقت گم شدی همان­‌جا که هستی بمان تا بیاییم و تو را پیدا کنیم. نازنین زهرا آمد بیرون و روی صندلی کنار فروشگاه نشست. چند لحظه بعد مادر و خاله‌اش را دید. نازنین زهرا به سمت آن­ها دوید و محکم مادرش را بغل کرد و گفت: «شما و خاله چه‌­طور من را پیدا کردید؟»

مادرش گفت: «ما از طریق دوربین‌­هایی که در مرکز خرید هست تو را پیدا کردیم. وقتی فهمیدیم که گم شده‌ای به مسئول اینجا اطلاع دادیم‌، او ما را به یک اتاق برد که چند تلویزیون داشت و هر کدام از آن­ها تصویر یکی از دوربین‌­های فیلم­برداری در مرکز خرید را نشان می­‌داد، ما در یکی از تلویزیون‌­ها تصویر تو را دیدیم که اینجا نشسته­‌ای.» نازنین زهرا گفت: «مگر اینجا دوربین دارد؟ چرا من نمی‌­بینم!» خاله به دوربین‌­هایی که در سقف بود اشاره کرد. نازنین زهرا خندید و با خوشحالی گفت: «چه خوب که دوربین‌‌ها اینجا بودند و من را پیدا کردند.» نازنین زهرا محکم دست مادرش را گرفت و قول داد در جاهای شلوغ دستش را از دست او جدا نکند.

نویسنده: طاهره الماسی