به نام خدا
عید بود و من هم مثل یک شاهزاده، لم داده بودم توی ایوان، داشتم خاطرات سفر به روستا را مینوشتم. حاجیبابا توی حیاط، با آن کلاه لبهدار قدیمیش، مشغول باغبانی بود. مهدیار هم مثل خبرنگارهای سمج، دنبالش راه میرفت و هی سؤال میپرسید: «حاجیبابا این چیه؟ اون چیه؟ چرا اینو کاشتی؟ چرا اون یکی رو نکاشتی؟» من فقط دعا میکردم حاجیبابا یک لحظه بگوید: «بسه دیگه بچه، بذار یه بیل بزنم!»
تا اینکه مادربزرگ صدایم زد: «محیا جان، دخترم، این سینی چای رو ببر برای حاجیبابا، طفلک چند ساعته مشغوله، هیچی نخورده.» من هم که حس مسئولیتپذیریم گل کرده بود، گفتم: «چشم!» و رفتم سمت حیاط، مثل قهرمانهای فیلمهای تاریخی که با سینی چای وارد میدان نبرد میشوند.
سینی روا گذاشتم زمین و گفتم: «خداقوت حاجیبابا!» ایشون هم با لبخند گفتند: «دستت درد نکنه، این چایی خوردن داره.» گفتم: «نوش جان! حاجیبابا، چه درختی میکارین؟» جواب دادند: «درخت زردآلو دخترم.» مهدیار پرید وسط حرف: «آخجون زردآلو! کی میوه میده؟» حاجی بابا جواب دادند: «انشاءالله دو سه سال دیگه.»
مهدیار قیافهاش رفت توی وضعیت «غمگینترین پسر دنیا» و گفت: «چقدر دیر!» حاجیبابا گفتند: «هر چی دیرتر، شیرینتر. صبر کن، میارزه.»بعد یک نگاهی به درختها انداختند و گفتند: «خیلیهاش رو آقاجانم کاشته. خدا رحمتش کنه. میگفت آدم تا توان داره باید درخت بکاره.» من پرسیدم: «ولی حاجیبابا، چرا آدم باید درختی بکاره که خودش شاید هیچوقت میوهش رو نخوره؟» ایشون هم گفتند: «چون عمر آدم کوتاهه، ولی اثر کارش میتونه بلند باشه. مثل همین درختها.»
مهدیار که تازه مغزش روشن شده بود گفت: «فهمیدم! حتی اگه میوه نده، زیر سایهش مینشینیم، نفس میکشیم، حال میکنیم!» حاجیبابا گفت: «آفرین! تازه میوهاش رو هم میخوریم، به فامیل و همسایه هم میدیم، همه خوشحال.»
من که فقط به زردآلو فکر میکردم، آب از لبولوچهم راه افتاده بود. گفتم: «خدا رحمتشون کنه، عجب درختی بوده! یه زردآلوی مهربون» حاجیبابا گفتند: «درخت کاشتن، کاریه که خدا خیلی دوست داره. پاداش هم میده.»
مهدیار گفت: «حاجیبابا، اجازه میدین من این درخت رو بکارم؟» من هم سریع گفتم: «نه! من بزرگترم، من باید بکارم!» حاجیبابا گفتند: «نه عزیزانم، نهال حساسه. بزرگتر که شدین، خودتون میکارین.»
ما هم گفتیم: «ولی ما میخوایم یه کار مفید توی تعطیلات انجام بدیم!» ایشون گفتند: «خب، فقط درخت کاشتن که نیست. شما چی بلدین؟»
من گفتم: «اگه بشه کاری باشه که به خاطرهنویسیم ربط داشته باشه، بهتره.» حاجیبابا گفتند: «آفرین! یه روزنامهدیواری درباره روستا درست کن، بچسبون به دیوار مدرسهتون.»
من گفتم: «وااای چه باحال! ولی فقط همکلاسیهام میبینن.» ایشون گفتند: «بچسبون به دیوار راهروی مدرسه، همه ببینن، حتی اون بچهی کلاس پنجمی که همیشه دنبال خوراکی میگرده!»
مهدیار پرسید: «خب من چی؟ من که نویسنده نیستم!» حاجیبابا گفتند: «تو عکس و فیلم بگیر، با هم یه روزنامهدیواری بسازین. یکی برای مدرسهی تو، یکی برای مدرسهی محیا.»
من و مهدیار یه نگاه به هم انداختیم، مثل دوتا کارآگاه که تازه نقشهی عملیاتشون رو فهمیدند. گفتیم: «خیلی فکر خوبیه!»
حاجیبابا گفتند: «به همین سادگی میشه کار اثرگذار کرد. حالا بیاین کمک کنین این نهال رو بذاریم توی چاله. اسمش رو میذاریم “درخت نوهها”.»
ما هم با ذوق پریدیم سمتش. حالا دیگر یک درخت زردآلو داریم که نه فقط میوه میدهد، بلکه کلی خاطره و خنده هم همراهش کاشتیم که میوهاش را شیرینتر میکند.
نویسنده: مریم ایوبیراد
