اسم من راحیل است. من همراه پدر و مادرم در شهر زیبای اهواز زندگی میکنم .ما امسال تصمیم گرفتهایم برای تعطیلات بهاری به استان کردستان سفر کنیم و من از این بابت بسیار خوشحال هستم؛ به همین خاطر شروع کردم به جمع کردن وسایلم تا برای سفر آماده باشم .به سراغ چمدانم رفتم، لباس و تمام وسایل مورد نیازم را داخل آن گذاشتم، بعد با هیجان به سراغ مادرم رفتم و گفتم: «مامان من تمام وسایلم را جمع کردم و برای سفر آماده آماده هستم .بیایید نگاه کنید.» مادر با لبخند به اتاقم آمدند. با هم کنار چمدان نشستیم. مادر کمی وسایل و لباسهایم را جابهجا کردند. من پرسیدم: «چطور است؟» مادر نگاه مهربانی به من و وسایلم انداختند و گفتند: «خوب، همه چیز کامل است ولی دخترم این لباسهای نازک تابستانی، چندان مناسب این سفر نیست.»
من با تعجب نگاهی به مادر انداختم و گفتم: «چرا مادر؟ اینها که بهترین لباسهای من هستند.» مادرم گفتند: «بله میدانم؛ اما این لباسها را اینجا میتوانی استفاده کنی که هوا گرم است، کردستان هوای سرد و خنکی دارد.» من به لباسهایم نگاهی انداختم و گفتم: «غیر از اینها که لباس دیگری توی کمدم ندارم!» مادر با لبخند گفتند: «لباسهای گرم را در کمد دیگری نگهشان داشته بودم، برای سفر میتوانی از آنها استفاده کنی.» من با شوق و ذوق همراه مادر به سراغ کمد لباسهای گرم رفتم و چند لباس برداشتم.
مادر کمک کردند و با هم لباسها را در چمدانم گذاشتیم. بعد من با ناراحتی به مادرم گفتم: «پس آنقدرها هم این سفر لذّتبخش نخواهد بود.» مادرم گفتند: «چرا این فکر را میکنی عزیزم؟» من گفتم: «آخر در هوای سرد خوب نمیشود بازی کرد.» مادر گفتند: «پس یعنی در قطب شمال بچهها چه کار میکنند؟ همه فقط در حال مطالعه هستند؟» خندیدم و گفتم: «حتما به سختی میدوند.» مادرم گفت: «انسان میتواند خودش را با هر شرایطی سازگار کند. در گرما، با لباسهای نازک و در موقع مناسب که داغترین ساعتِ روز نباشد. در سرما هم، با لباس ضخیمتر و در زمانی که سردترین ساعتِ روز نباشد.» من در همان لحظه گفتم: «حق با شماست. نمیشود که بازی نکرد.» مادر با لبخند گفتند: «بله عزیزم، کاملا درست است!» من با خوشحالی گفتم: «خیلی هم سخت نیست، پس پیش به سوی سفری سرد با چند لایه لباسِ بیشتر.»
نویسنده: فاطمه جوهری
